|
کلاغک بدون شرح
| ||
|
به خاطر داشته باش که عشقهای سترگ ودستاوردهای عظیم، به خطر کردنها و ریسکهای بزرگ محتاجاند. وقتی چیزی را از دست دادی، درس گرفتن از آن را از دست نده. این
سه میم را از همواره دنبال کن: به خاطر داشته باش دست نیافتن به آنچه میجویی، گاه اقبالی بزرگ است. اگر میخواهی قواعد بازی را عوض کنی، نخست قواعد را فرابگیر. به خاطر یک مشاجرهی کوچک، ارتباطی بزرگ را از دست نده. وقتی دانستی که خطایی مرتکب شدهای، گامهایی را پیاپی برای جبران آن خطا بردار. بخشی از هر روز خود را به تنهایی گذران. موضوعات مرتبط: پاورقی [ 91/02/24 ] [ 19:51 ] [ عیدی پور ]
این روزها سرم شلوغه این آنفولانزا هم دست از سرم بر نمیداره. خلاصه حسابی آب روغن قاطی کردم. خدا کنه که بتونم کارهای عقب موندمو ردیف کنم(بگین الهی آمین) خدا کنه که دیگه مریض نشم ! (البته این شامل همه آدمها میشه) امیدوارم که بتونم درسامو پاس کنم و و و و .... خودش یه کتابه :-)نمیدونم که چرا هر چی عکس میذارم باز نمیشه؟؟؟!!! موضوعات مرتبط: پاورقی [ 91/02/20 ] [ 12:7 ] [ عیدی پور ]
موضوعات مرتبط: پاورقی [ 91/02/05 ] [ 19:1 ] [ عیدی پور ]
[ 91/01/02 ] [ 21:17 ] [ عیدی پور ]
آنگاه که غرور کسی را له میکنی!آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران میکنی! آنگاه که شمع امید کسی را خاموش میکنی!آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری! آنگاه که حتی گوشت را میبندی تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی!آنگاه که خدا را میبینی و بنده خدا را نادیده میگیری! میخواهم بدانم دستانت رابسوی کدام آسمان دراز میکنی تا برای خوشبختی خودت دعا کنی؟!!
موضوعات مرتبط: پاورقی [ 90/11/30 ] [ 19:13 ] [ عیدی پور ]
کریم خان زند هر روز صبح علی الطلوع تا شامگاه برای دادخواهی ستمدیدگان،رفع ستم و احقاق حقوق مردم در ارک شاهی می نشست و به امور مردم رسیدگی می کرد. یک روز مردک حقه باز و چاپلوسی پیش آمد و همین کهچشمش به کریم خان افتاد، شروع به های و های گریستن کرده و سیلاباشک از دیدگان فرو ریخت، او طوری گریه می کرد که هق و هق هایشاجازه سخن گفتن به او نمی داد. شاه که خود را وکیل الرعایا می نامید؛ دستور داد او را به گوشه ای برده،آرام کنند زان پس به حضور برسد. مردک حقه باز را بردند و آرام کردند و در فرصت مناسب دیگری به حضور کریم خان آوردند. عمل آورد و آنگاه از خواسته اش جویا شد. آن مرد گفت: “من از مادر کور و نابینا متولد شدم و سالها با وضع اسف باری زندگی کرده و نعمت بینایی و دیدن اطراف و اکناف خود محروم بودم تا اینکه روزی افتان خیزان و کورمال خود را روی زمین کشیدم و به سختی به زیارت آرامگاهپدر شما رفته و برای کسب سلامتی خود، متوسل به مرقد مطهر ابوی مرحوم شما شدم. در آن مزار متبرک آنقدر گریه کردم که از فرط خستگیضعف، بیهوش شده ، به خواب عمیقی فرو رفتم! در عالم خواب و رویا،مردی جلیل القدر و نورانی را دیدم که سراغ من آمد و گفت: ابوالوکیل پدر کریم خان هستم. آنگاه دستی به چشمان من کشید و گفت برخیز که تو را شفا دادم! از خواب که بیدار شدم، خود را بینا دیدم و جهان تاریک پیش چشمانم روشن شد! این همه گریه و زاری امروز من از باب تشکرو قدر دانی و سپاسگذاری از والد ماجد شما بود!”. مردک حقه باز که باادای این جملات و انجام این صحنه سازی مطمئن بود کریم خان را خام کرده است، منتظر دریافت صله و هدیه و مرحمتی بود که مشاهده کرد کریم خان برافروخته شده، دنبال دژخیم می گردد! موقعی که دژخیم حاضر گردید کریم خان دستور داد چشمان مرد حقهباز را از حدقه بیرون بکشد! درباریان و بزرگان قوم زندیه به دست و پایکریم خان افتادند و شفاعت مرد متملق و چاپلوس را کرده و از وکلیلالرعایا خواستند از گناه او در گذرد. کریم خان که ذاتا آدم رقیق القلبی بود، خواهش درباریان و اطرافیان را پذیرفت، ولی دستور داد مرد متملقرا به فلک بسته، چوب بزنند! هنگامی که نوکران شاه مشغول سیاست کردن مرد حقه باز بودند کریم خانخطاب به او گفت: “مردک پدر سوخته! پدر من تا وقتی زنده بود در گردنه بید سرخ، خر دزدی می کرد من که مقام و مسند شاهی رسیدم عده ای متملق برای خوشایند من و از باب چاپلوسی برایش آرامگاهی ساختند و مقبره ایبرپا کردند و آنجا را عنیان ابوالوکیل نامیدند. اکنون تو چاپلوس دروغگو آمده ایو پدر خر دزد مرا صاحب کرامت و معجزه معرفی می کنی؟! اگر بزرگان مجلساجازه داده بودند دوباره چشمانت را در می آوردم تا بروی برای بار دوم از او چشمان تازه و پر فروغ بگیری!” . برگرفته از کتاب هزار دستان نوشته اسکندر دلدم موضوعات مرتبط: روایت های قدیمی [ 90/05/14 ] [ 13:1 ] [ عیدی پور ]
مردی با دوچرخه به خط مرزی می رسد. او دو کیسه بزرگ همراه خود دارد. مامور مرزی می پرسد : « در کیسه ها چه داری». او می گوید « شن» . مامور او را از دوچرخه پیاده می کند و چون به او مشکوک بود ، یک شبانه روز او را بازداشت می کند ، ولی پس از بازرسی فراوان ، واقعاً جز شن چیز دیگری نمی یابد، بنابراین به او اجازه عبور می دهد. بقیه ماجرا... این موضوع به مدت سه سال هر هفته یک بار تکرار می شود و پس از آن مرد دیگر در مرز دیده نمی شود. یک روز آن مامور در شهر او را می بیند و پس از سلام و احوال پرسی ، به او می گوید : من هنوز هم به تو مشکوکم و می دانم که در کار قاچاق بودی ، راستش را بگو چه چیزی را از مرز رد می کردی؟ مرد می گوید : دوچرخه! ارسالی داداش موضوعات مرتبط: پاورقی [ 90/05/09 ] [ 17:49 ] [ عیدی پور ]
در نزدیکی ده ملا مکان مرتفعی بود که شبها باد می آمد و فوق العاده سرد می...شد. دوستان ملا گفتند: ملا اگر بتوانی یک شب تا صبح بدون آنکه از آتشی استفاده کنی در آن تپه بمانی, ما یک سور به تو می دهیم و گرنه توباید یک مهمانی مفصل به همه ما بدهی. ملا قبول کرد, شب در آنجا رفت وتا صبح به خود پیچید و سرما را تحمل کرد و صبح که آمد گفت: من برنده شدم و باید به من سور دهید.گفتند: ملا از هیچ آتشی استفاده نکردی؟ملا گفت: نه, فقط در یکی از دهات اطراف یک پنجره روشن بود و معلوم بود شمعی در آنجا روشن است. دوستان گفتند: همان آتش تورا گرم کرده و بنابراین شرط را باختی و باید مهمانی بدهی. ملا قبول کرد و گفت: فلان روز ناهار به منزل ما بیایید. دوستان یکی یکی آمدند, اما نشانی از ناهار نبود گفتند: ملا, انگار نهاری در کار نیست. ملا گفت: چرا ولی هنوز آماده نشده, دو سه ساعت دیگه هم گذشت باز ناهار حاضر نبود. ملا گفت: آب هنوز جوش نیامده که برنج را درونش بریزم. دوستان به آشپزخانه رفتند ببیننند چگونه آب به جوش نمی آید. دیدند ملا یک دیگ بزرگ به طاق آویزان کرده دو متر پایین تر یک شمع کوچک زیر دیگ نهاده.گفتند: ملا این شمع کوچک نمی تواند از فاصله دو متری دیگ به این بزرگی را گرم کند. ملا گقت: چطور از فاصله چند کیلومتری می توانست مرا روی تپه گرم کند؟شما بنشینید تا آب جوش بیاید و غذا آماده شود. نکته: با همان متری که دیگران را اندازه گیری میکنید اندازه گیری می شوید.:-) مطلب از جانب داداشم موضوعات مرتبط: روایت های قدیمی [ 90/05/02 ] [ 17:53 ] [ عیدی پور ]
چیزهای کوچک، مثل دوستی که همیشه موقع دست دادن خداحافظی، آن لحظه ی قبل از رها کردن دست، با نوک انگشتهاش به دست هایت یک فشار کوچک می دهد.... را محکم ببندی بلند می گوید: روز خوبی داشته باشی دخترم. آدم هایی که توی اتوبوس وقتی تصادفی چشم در چشمشان می شوی، دستپاچه رو برنمی گردانند، لبخند می زنند و هنوز نگاهت می کنند. آدم هایی که حواسشان به بچه های خسته ی توی مترو هست، بهشان جا می دهند، گاهی بغلشان می کنند. آن هایی که هر دستی جلویشان دراز شد به تراکت دادن، دست را رد نمی کنند. باشد با لبخند می گیرند و یادشان نمی رود همیشه چند متر جلوتر سطلی هست، سطل هم نبود کاغذ را می شود تا کرد و گذاشت توی کیف. دوست هایی که بدون مناسبت کادو می خرند، مثلا می گویند این شال پشت ویترین انگار مال تو بود. یا گاهی دفتر یادداشتی، نشان کتابی، پیکسلی. آدم هایی که از سر چهارراه نرگس نوبرانه می خرند و با گل می روند خانه. آدم های اس ام اس های آخر شب، که یادشان نمی رود گاهی قبل از خواب، به دوستانشان یادآوری کنند که چه عزیزند، آدم های اس ام اس های پرمهر بی بهانه، حتی اگر با آنها بدخلقی و بی حوصلگی کرده باشی. آدم هایی که هر چند وقت یک بار ایمیل پرمحبتی می زنند که مثلاً تو را می خوانم و بعد هر یادداشت غمگین، خط هایی می نویسند که یعنی هستند تا در غمت شريك شوند و از آن بكاهند، کسانی که غم هیچکس را تاب نمی آوردند. آدم هایی که حواسشان به سگ ها، گربه ها و به پرنده ها هست. آدم هایی که اگر توی کلاس تازه وارد باشی، زود صندلی کنارشان را به لبخند تعارف می کنن د که غریبگی نکنی. آدم هایی که خنده را از دنیا دریغ نمی کنند، توی پیاده رو بستنی چوبی لیس می زنند و روی جدول لی لی می کنند. همین آدم ها، چیزهای کوچکی هستند که دنیا را جای بهتری می کنند برای زندگی کردن... ايكاش ما هم يكي از اين آدم ها باشيم. وسعت دنیای هرکس به اندازه وسعت تفکر اوست . خیلی تفکر بر انگیزه نه؟؟ ما چقدر مثل این آدمها هستیم؟؟ یا میخوایم باشیم؟؟ [ 90/04/11 ] [ 20:16 ] [ عیدی پور ]
توسط یک بچه آفریقایی نوشته شده است که استدلال شگفت انگیزی دارد !! وقتی به دنیا میام، سیاهم وقتی بزرگ میشم، سیاهم وقتی میرم زیر آفتاب، سیاهم وقتی سردم میشه، سیاهم وقتی می ترسم، سیاهم وقتی مریض میشم، سیاهم وقتی می میرم، هنوزم سیاهم وقتی به دنیا میای، صورتی ای! وقتی بزرگ میشی، سفیدی ! وقتی میری زیر آفتاب، قرمزی ! وقتی سردت میشه، آبی ای ! وقتی می ترسی، زردی وقتی مریض میشی، سبزی و وقتی می میری، خاکستری ای و تو به من میگی رنگین پوست؟؟؟
برای من که خیلی جالب بود چون چند وقت پبش یه آّهنگی با همین مضمون شنیدم از یه خواننده سیاه وقتی فهمیدم که این شعر از یه کودکه خیلی برام جالبتر شد!! ارسالی داداش [ 90/04/11 ] [ 10:39 ] [ عیدی پور ]
|
||
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] | ||